خرید بک لینک

درباره سایت

❀✿دخترآفتاب 92❀✿

سلام دوستای گلممم.خوبید؟من فائزه هستم و این وبلاگو باز کردم تا لحضاتی توش خوش بگذرونیدو با نظراتتون منو خوشحال کنید. کپی هم آزاده آزاده .لطفا منو تو این کار یاری کنید تا وبلاگو بهتر وبهترش بکنیم.

امکانات وب

عشÙx82 Ûx8cعÙx86Ûx8c با خدا تÙx86Ùx87ا شدÙx86
اقای جونز مالک مزرعه ی مانور،شب که شد،در قفس مرغ ها را قفل کرد اما فراموش کرد که دریچه ها را نیز ببندد.باحلقه نور فانوسی که اطراف را کمی روشن کرده بود،تلو تلو خوران خودش را به طرف دیگر حیاط رساند ویکراست روانه تخت خواب شد. صدای خروپف خانم جونز فضای اتاق خواب را پر کرده بود.به محض اینکه چراغ اتاق خواب خاموش شد،حیجان وجنبش خاصی تمام ساختمان های مزرعه را در بر گرفت،در تمام مزرعه حرف این بود که میجر سالمند ترین حیوان مزرعه ،شب قبل خواب عجیبی دیده است ومیخواهد درباره ی ان با حیوانات دیگر صحبت کند.قرار گذاشته بودند به محض رفتن اقای جونز،همه ی حیوانات در طویله بزرگ جمع شوند .میجر انقدر مورد احترام حیوانات مزرعه بود که شنیدن سخنانش به از دست دادن یک ساعت خواب شبانه می ارزید.  خوک بزرگ (میجر) روی سکویی در انتهای طویله بزرگ که با بستری از کاه پوشیده شده بود،زیر نور فانوسی  که از ستونی اویزان شده بود ایستاد ،خیلی زود همه ی حیوانات دیگر جمع شدند وهر کدام جای مناسب وراحتی را برای خود انتخاب کردند قبل از همه سگها پینچر،بلوبل وجسی رسیدند،بعد خوکها امدند ودرست در مقابل سکو نشستند.مرغها لبه ی پنجره نشستند.کبوتر ها روی الوارهای سقف در حال جنب و جوش بودند.گاوها وگوسفند ها هم پشت سر خوکها قرار گرفتند و مشغول نشخوار شدند.خوب بود؟بقیشوجمعه جمعه میزارمنظر یادتون نره هاااااا 

برچسب: نویسنده: faezeh تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 21:34

صفحه بندی